بهترین قصه کودکانه برای خواب

قصه کودکانه برای خواب

در این مطلب بهترین قصه های کودکانه برای خواب را نوشتیم که میتوانید هر شب یکی از آنها را برای کودک خود بخوانید.

تمامی قصه های کودکانه برای خواب آموزنده هستند.

 

قصه کودکانه برای خواب اول

یک روز خوب خدا، احسان کوچولو چند روزی با مادرش به پارک رفت، اما وقتی به آنجا رسید، از مادرش تکان نخورد و برای بازی با بچه ها نرفت.

هر چقدر مادرش گفت، پسرم، برو با بچه ها بازی کن، فایده ای نداشت.

احسان کوچک روی دست خود لکه قهوه ای بزرگی داشت، او همیشه فکر می کرد که اگر بچه های دیگر دست او را ببینند، او را مسخره می کنند، بنابراین او همیشه شرمنده بود و دوست نداشت پیش دوستاش بره.

یک روز احسان به مادرش گفت: دیگر پارک نمیرم مادر احسان گفت: چرا پسرم؟

احسان گفت: من از بازی با کودکان شرمنده ام، زیرا اگر به سراغ آنها بروم، آنها به دلیل لکه دست من، مرا مسخره می کنند.

مادر احسان گفت: از کجا میدونی؟ آیا تا به حال با کودکان بازی کردی؟ احسان پاسخ داد: نه.

مادر احسان کوچک او را در آغوش گرفت و گفت: حالا فردا، وقتی به پارک می رویم، با هم به سراغ بچه ها می رویم تا ببینیم آنها شما را مسخره نمی کنند و دوست دارند با شما بازی کنند.

روز بعد، وقتی احسان و مادرش به پارک رسیدند، با هم به سراغ بچه ها رفتند.

مادر احسان به بچه هایی که با او بازی می کردند سلام کرد و گفت: بچه ها، این آقا احسان پسرم است و آمده است تا با شما بازی کند.

یکی از بچه ها که بزرگتر از بقیه بود جلو آمد و به احسان کوچولو گفت: سلام اسم من سینا است، دیدم تو هر روز با مادرت به پارک می آیی، اما هیچ وقت ندیدم که بیایی و بازی کنی.

احسان کوچولو وقتی مادرش را دید با خوشحالی به طرف مادرش دوید و گفت: “مادرم با بچه ها بازی کردم و اوقات خوبی را سپری کردم.هیچ کس مرا مسخره نمی کرد.

مادر احسان لبخندی زد و گفت: دیدی، پسرم، تو هم می توانی با بچه ها بازی کنی و هیچ کس مسخره ات نمی کند.

همه کودکان متفاوت هستند، اما این بدان معنا نیست که آنها نمی توانند با هم باشند و با یکدیگر بازی کنند.

از آن روز به بعد احسان کوچک دوستان جدیدی پیدا کرده بود که از آنها لذت می برد و از آنها راضی بود.

قصه کودکانه برای خواب

قصه کودکانه برای خواب دوم

داستان کوتاه خشن میمون ها داستانی جالب و زیبا است و برای کودکان پیش دبستانی و مهد کودک داستانی کوتاه است و امیدواریم کودکان عزیزمان از شنیدن این داستان جالب نهایت لذت را ببرند.

یکی بود، یکی نبود در یک جنگل بزرگ، چندین میمون در وسط درختان زندگی می کردند.

در میان آنها میمون کوچکی به نام قهوه بود که بسیار بی ادب بود. میگفت: این یکی چقدر شیطان و زشت است و بعد بلند بلند خندید.

مادرش او را به دکتر میمون پیر رساند.
دکتر وی را معاینه کرد و گفت که بازوی شما آسیب دیده است و برای بهبودی باید شیر نارگیل بنوشید.

چند دقیقه بعد، دید که دیگر میمون ها برایش شیر نارگیل آوردند، اما او را مسخره نمی کنند. پس شرمنده شد و این درس آموزنده ای برای او بود.

قصه کودکانه برای خواب سوم

مثل همیشه، یکی بود یکی نبود.
مادربزرگ یک باغ زیبا و پر از گلهای رنگارنگ داشت.
زیباترین گلها گل رز بود.
البته او به زیبایی خود افتخار می کرد و از گلهای دیگر سو استفاده می کرد.
یک روز دو دختر کوچک و شیطان که نوه های مادربزرگ بودند، به باغ آمدند.
یکی از آنها دست به گل زد تا آن را بگیرد اما خارهای گل به دست او افتاد.
دستش را بلند کرد و با عصبانیت گفت:
این گل فایده ای ندارد!
آه، پر از خار.
مادربزرگ نوه ها را صدا کرد و آنها رفتند.
اما گل سرخ شروع به گریه كرد.
گلهای دیگر با تعجب نگاهش کردند.
رز گفت:
فکر می کردم خیلی ناز هستم اما پر از خار شدم!
بنفشه با مهربانی گفت:
شما نباید به زیبایی خود افتخار کنید.
اکنون ناراحت نباشید، زیرا خداوند برای همه چیز حکمت دارد.
فایده این خارها این است که از زیبایی شما مراقبت می کنند.
رز که از اشتباهات خود آگاه بود، از شنیدن این حرف خوشحال شد و فهمید که نباید او را با دیگران مقایسه کرد.
یک موجود در دنیا چیزهای خوبی دارد. سپس گل سرخ داستان ما خندید و با خنده هایش گلهای دیگر خندیدند و باغ پر از خنده شد.
امیدواریم این داستان کوتاه را برای کودکان بخوانید و به آنها بیاموزید که هرگز داشته های خود را با دیگران مقایسه نکنند.

 

امیدوارم کودک شما از این قصه کودکانه برای خواب و آموزنده لذت برده باشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *